محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

277

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كشتند . چون تير بسيار همى آمد ، روز پانزدهم لشكر از در حصار برگرفت و به جايى فرود آمد دور تر ، جايى كه تير بديشان نرسيدى ، و آن جايى امروز مزگتى هست آن را مزگت النبى خوانند ، و اهل طايف آن را بزرگ دارند . و آن مزگت حايط مردى بود و اندر او ميوه هاى بسيار بود ، و آن مرد اندر حصار بود . پيغمبر او را كس فرستاد كه اگر بيرون آيى و اگر نه ، اين حايط تو ويران كنم . آن مرد بيرون نيامد . پيغمبر آن حايط ويران كرد . و با او دو زن بود : يكى ام سلمه و ديگر زنى بود از زنان او . پس چون اهل طايف مسلمان شدند ، آنجا كه آن حايط بود و پيغمبر نماز كرده بود ، آن را مزگتى كردند ، و آن را امروز مزگت النبّى خوانند . و پيغمبر ده روز آنجا بنشست و هر روزى لشكر به حرب فرستادى فراز ديوار حصار . و درقه ها به سر بر نهادندى و حرب كردندى . و مردمان حصار ايشان را تير انداختندى و سنگ و حسك آهنين به آتش اندر نهادندى تا چون انگشت گشتى ، پس آن بينداختندى . و هر كجا آن بر آمدى مردم را با جامه بسوختى . چون به حصار چيزى نتوانستند كردن ، پيغمبر عليه السّلام بفرمود تا آن رزها و حايطها ويران كردند و ديوارها بيفگندند و درختها بكندند . پس چون بيست و پنج روز تمام شد ، پيغمبر بو بكر را گفتا : من دوش به خواب ديدم چنان كه قدحى مسكه كسى بياوردى و پيش من بنهادى و مرغى بيامدى چند خروسى و منقارى اندران قدح زدى . بو بكر خواب نيك گزاردى ، گفتا : يا رسول الله ، همانا كه اين حصار ما را گشاده نشود . پيغمبر گفتا : من نيز همچنين دانم . پس با ياران مشورت كرد كه شما چه گوييد ، بر در اين حصار بنشينيم يا باز گرديم و وقتى ديگر باز آييم . و نوفل بن معاوية السلمى گفتا : يا رسول الله ، دشمن اندر حصار چنان بود چون دده اندر سوراخ ، اگر بر در او بنشينى و روزگار بسيار برى هم نتوانى بيرون آوردن ، و اگر دست باز دارى ترا زيان ندارد . پيغمبر گفتا : راست گويى . پس ديگر روز عمر را بفرمود كه لشكر بردار ، و عمر لشكر برداشت . و [ پيغمبر ] از طايف باز گشت و ايشان را هم اندر حصار دست باز داشت . و حايطهاى طايف همه ويران كرده بودند و درختان كنده . و دوازده مرد از لشكر